تنظيم روابط قواي سهگانه و حل اختلاف ميان آنها موضوعي است كه بسياري از تدوينكنندگان قوانين اساسي كشورهاي مختلف بدان انديشيدهاند و در اهميت آن بر طبل حاكميت قانون كوبيدهاند. اختلاف، چالش و ناهماهنگي در روابط قوا اجتنابناپذير است، اما آنچه مهم مينمايد ساماندهي و انتظام بهينه و كارآمد آن براساس حاكميت قانون، تفكيك قوا و در نهايت كارآمدي و مسئوليتپذيري قوا باشد.
پژوهش حاضر «نظام حقوقي جمهوري اسلامي ايران» را در برميگيرد؛ با اين حال، نگاهي تطبيقي در اين خصوص خالي از لطف نخواهد بود. از اين رو، پس از بررسي مفاهيم و مباني اين موضوع، الگوها و سازوكارهاي غيربومي حل اختلاف و تنظيم روابط قوا مورد بررسي قرار ميگيرند. علاوه بر اين، كالبدشكافي سوابق تاريخي و پيشينة حل اختلاف و تنظيم روابط قوا به خصوص در نوع بومي آن همواره چراغ راه آينده است و روشن است پژوهش پيشرو نيز خود را از آن بينياز نميداند.
قلمرو پژوهش حاضر محصور به نظام حقوقي نخواهد بود، چه آنكه قابليت آن را نيز ندارد. در اين خصوص نهتنها اين موضوع، بلكه بهطور كلي ماهيت موضوعات حقوق عمومي در امتزاج و دادوستدي دوسويه با پديدههاي سياسي است و نميتواند بيتوجه به ملاحظات و مناسبات سياسي باشد. وانگهي سعي بر اين بوده تا با نگاهي حقوقي به پديدهها و كنشهاي حقوقي ـ سياسي، موضوع را مورد مطالعه قرار دهيم تا گام كوچكي در زمينه حقوقيسازي سياست برداشته باشيم[1].
بخش اصلي و عمدة كتاب پيشرو در تشريح سازوكارهاي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه در حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران سامان يافته است. تلاش ميشود تا اين سازكارها در دو سطح عمومي و اختصاصي مورد تبيين قرار گيرند. ادعا بر اين است كه تفكيك مذكور خالي از فوايد عملي نخواهد بود. پاشنة بخش دوم كتاب حاضر نيز بر اين ادعا ميچرخد. اما قبل از آن ناگفته نماند انتخاب عنوان «سازوكار»[2] بدان جهت است كه ظلِ رفيعي براي دربرگرفتن تمامي عناوين و مصاديق متنوع حل اختلاف و تنظيم روابط قوا باشد. در اينجا، منظور از سازكارها، مجموعه قوانين، مقررات، رويهها، اقدامها و آيينهايي هستند كه به دنبال حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانهاند. به عبارت ديگر، هر راهحلي كه در جهت حل اختلاف و تنظيم روابط قوا باشد، جزئي از اين سازكار محسوب ميشود.
در سطح نخست، سازكارهاي حل اختلاف «سازكارهاي عمومي از قبيل قانون اساسي (به استثناي بند 7 اصل 110)، نظريههاي تفسيري شوراي نگهبان، سياستهاي كلي نظام، قوانين عادي و حتي عرفهاي حقوق اساسي» را در بر ميگيرند. در مواردي نيز كه اختلاف قوا موجب بروز معضل براي نظام ميشود، حل معضلات نظام در اين سطح طرح ميگردد.
اما در سوي ديگر، اجراي بند 7 اصل 110 قانون اساسي به عنوان سازكار اختصاصي (نه به معناي لزوماً اصلي) رخ مينمايد. در اين زمينه و بر همين مبنا، رهبري نظام اخيراً حكم به تشكيل هيأت عالي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه دادند. اين امر كه به عنوان نهادسازي در عرصة حقوق اساسي قابل طرح است، سؤالات و زواياي پنهاني را در مقابل مخاطب قرار ميدهد كه پاسخ به آن جزيي از اين تحقيق را نُضج ميدهد.
بهطور كلي، در مواجهه با چنين اختلافاتي، به سه طريق ميتوان برخورد كرد. نخست، انكار اختلاف و به عبارتي پاك كردن صورت مسئله؛ دوم، حل اين اختلاف؛ و سوم، رفع (نسبي) زمينههاي بروز اختلاف بديهي است كه موضوع اين پژوهش بررسي گام سوم است، اما آنچه مورد بحث واقع ميشود در دومين مرتبه رخ مينمايد. مختصر آنكه، نگاه اين نوشتار به داشتههاي آن است، نه آنچه كه بايد داشت[3] و تصريحاً آنكه لزوم بازنگري قانون اساسي در گام سوم قرار ميگيرد و راهي است كه بايد پس از اين ادامه يابد.
در نظام حقوقي ـ سياسي ايران، مسئلة حل اختلاف و تنظيم روابط قوا، بهويژه آنچه در تاريخ سيوچند سالة جمهوري اسلامي تراوش نموده است و بهتبعِ آن، بازنگري و ويرايش قانون اساسي را در پي داشته است، امري منحصربهفرد و خاص تلقي ميگردد؛ چه آنكه معضلِ اختلافات و تعارضِ صلاحيتها، در برهههايي از اين حيات سياسي، منازعات و جدلهايي بيبديل و مناقشهبرانگيز پديدار ساخته و تبلور برداشتهاي متفاوت از نصوص قانوني موجود و پيش از آن را عيان نموده است. در سالهاي اخير، اين معضل، بهرغم برخي ملاحظات ظاهري، مجدداً به آوردگاه سياسي كشانده شده و ضرورت طرح دوباره و رفع جدي آن را ايجاب نموده است. بزنگاهي كه ضربآهنگ اختلافات و افتراقات به اوج رسيد، رهبري را بر آن داشت تا با استناد به اختيارات مندرج در بند 7 اصل 110 قانون اساسي، درانداختن طرحي چون تأسيس «هيأت عالي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه» را به عرصة سياسي كشور بيافزايند.
سازوكارهاي مربوط به حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه را بايد در يك منظومة منحصربهفرد، خاص و بيبديل كه برآمده از نحوة توزيع قدرت در نظام حاكميتي اين كشور است در نظر گرفت. رويكرد اين پژوهش، در راستاي حل اختلاف و تنظيم روابط قوا در سياقي برخاسته از اصول حكمراني مطلوب، بهويژه حاكميت قانون و كارآمدي، است. از اين چشمانداز، نگارندگان سازوكارهاي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه را در دو سطح سازكارهاي عمومي و سازكارهاي اختصاصي مجزا نموده و در پي تبيين هر يك برآمدهاند. به گمان ما، اين تفكيك كه از تمييز موضوع اختلاف و تنظيم سرچشمه ميگيرد، حائز اهميت است و بحث مهمي را از نسبت ميان آن دو فراروي خواننده مينشاند.
نقطه اوج اين پژوهش در مركز برخورد دو سطح از سازوكارهاي حل اختلاف و تنظيم روابط قوا، يعني سازوكارهاي عمومي و سازكارهاي اختصاصي، رخ مينمايد؛ سخن از اينكه كدام يك از اين سازوكارها در چه مواردي و بر چه مبنايي بر ديگري رجحان مييابد. تمييز مورد اختلاف و تنظيم و همچنين تفكيك سازوكار حل اختلاف و تنظيم از حيث عمومي يا اختصاصي بودن، تشخيص انتخاب و اِعمال هر يك از اين دو نوع سازوكار را سهل ميسازد، اما لزوماً به حكم قطعي منتهي نخواهد شد. درك كامل اين نسبت در گرو توجه به رابطه اصل ولايت مطلقه فقيه با اصل حاكميت قانون اساسي در منظومه حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران خواهد بود.
پيشفرض[4] كتاب حاضر بر اين مبنا نقش بسته است كه سازوكارهاي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه در نظام حقوقي ـ سياسي جمهوري اسلامي ايران در يك منظومة خاص و بيبديل و به صورتي مبهم و مجمل پيشبيني گرديده است.
در اين كتاب به رسم مألوف و معهودِ ساير نوشتارهاي همگن، بدواً ترمينولوژي بحث، تاروپود نخستين اين تحريرات را نُضج ميدهد. تكوين «حل اختلاف ميان قوا» جز به گريزِ تاريخي آن، ميسر نبوده و اين مهم در اين سپهر، فهم و معنا يافته است. لاجَرم، برگهاي عديدهاي از اين كتاب به شرحِ «بزنگاههاي تاريخي» حل اختلاف در نظام جمهوري اسلامي معطوف گرديده است. سپس در ادامه، پشتوانهها در غالب مباني و ضرورتهاي حل اختلاف به رشتة تحرير درآمده است تا اهميت بحث و ضرورت سخن راندن و برآمدن مقولهاي چون «حل اختلاف ميان قوا» بيشازپيش هويدا گردد. از اينرو، در انتهاي فصل نخست از بخش نخست، مباني نظري موضوع چون حاكميت قانون، تفكيك قوا، كارآمدي، مسئوليتپذيري و درنهايت، شفافيت مورد توجه قرار گرفته است. مطالب فصل دوم از بخش نخست نيز تجربة كشورهاي مختلف پيرامون مسئلة تنظيم روابط و حل اختلافات ميان قوا را بررسي كرده است. از آنرو، از حيث نگرش تطبيقي و تنقيب در اين مقصود، از پژوهيدن و فحصِ در تأسيساتي چون «دادگاههاي قانون اساسي» تا بنيادهايي چون «شوراي قانون اساسي» و برتري يك قوه بر قواي ديگر، و تحت لواي آن، درافكندن بحث در مجال قياس و بهرهگيري از آن تجارب، اين مسطورات نگاشته و منقش گرديده است.
اما بخش دوم كتاب حاضر كه بخش اصلي و عمدة اين نوشتار را شكل ميدهد، با نگاه افكندن به بخش سلف خويش به نگارش مطالبي پيرامون سازوكارهاي حلوفصل اختلافات و تنظيم روابط قوا در منظومة حقوق اساسي ايران با تأكيد بر تمييز دو سطح از اين سازوكارها پرداخته است. فصل آغازين به كتابت نوشتارهايي در خصوص سازكارهاي عمومي حل اختلاف و تنظيم روابط قوا و از جمله ظرفيتها و گنجايشهاي شايان در قانون اساسي تا پيشتازي امري چون مسئول اجراي قانون اساسي متمايل گرديده است. در ادامه از نظريههاي تفسيري شوراي نگهبان و سياستهاي كلي گرفته تا قوانين عادي و حتي عرفهاي حقوق اساسي كه در ذيل چتر سازوكارهاي عمومي جاي ميگيرند، سخن به ميان آمده است. در فصل دوم آن نيز ابتدا به تحليل بند 7 اصل 110 كه به عنوان سازوكار اختصاصي حل اختلاف و تنظيم روابط قوا رخ مينمايد، مينشينيم و در آن از جايگاه و صلاحيتهاي «هيأت عالي حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سهگانه» پرده برميگيريم. پس از آن نيز، بحث از تقابل و نسبت بين دو سطح از سازوكارهاي سابقالذكر، فصل ختام و سرانجام اين كتاب را تبيين مينمايد تا در نهايت، نتيجة آن در راهكارهايي چند متبلور و منقش گردد.
[1]. گرجي علي اکبر، حقوقيسازي سياست، تهران: انتشارات خرسندي (زير چاپ).
[3] آيينه و داشتههاي اين پژوهش به قانون اساسي حاضر است و نويسندگان نيز بيتوجّه به نقايص آن در اين زمينه نبودهاند.
.[4] به نظر ميرسد، رويکرد نسبت به مقولة «فرضيهنويسي» در علوم انساني و از جمله علم حقوق به سمت نفي آن ميرود. نگارندگان نيز با حزم و احتياط و بر همين نظر از استعمال آن اجتناب ورزيده و در عين حال عنوان «پيشفرض» را مناسب ميبيند؛ چه آنکه پيشفرض غير از فرضيه است و آثار منفي فرضيه را به همراه نخواهد داشت. توضيح آنکه «فرضيه» و اعتقاد به آن در علوم انساني ميتواند موجب مداخلة غيرموجّه محقق و تغيير نتيجة تحقيق به سمت دلخواه وي و نقض اصل بيطرفي شود. در حالي که «پيشفرض»، خواننده را از ذهنيت محقق، قبل و در حين انجام تحقيق آگاه ميسازد و از اينرو خلاء آگاهي اوليه نويسنده و خواننده را پر ميکند. در اين زمينه، نک: رزمي، علياکبر، «اصل بيطرفي در تحقيق»، فصلنامة کتابداري و اطلاعرساني، شماره 22، 1384، ص. 85. همچنين، نک: فتوحي، محمود، آئين نگارش مقالة علمي- پژوهشي، انتشارات سخن، چاپ نخست، 1385، ص. 130.